آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 18 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

نه پرتقاله دایره میخوام

دیشب داشتم پرتقال می خوردم که خانمی دید و درخواست کرد اول از همه پرسیدم آیلا ببرم یا پوست بکنم برگشت گفت دایره همش دایره باشه یعنی ببرم ولی چهار قاچ نکنم اوه  آبش از لب و لوچش می ریزه ای جان حالا به پوستش حمله کرده ناراضی که چرا نتونستم وسطش رو بخورم خوب عزیزم آدم پرتقال به اون بزرگی رو بخواد بخوره معلومه وسطش رو نمی تونه بخوره . کمی باهاش سرو کله زد خسته شد و از نصفه دیگش صرف نظر کرد ...
10 آذر 1392

موسیقی

چند روز پیش بابایی در حال جمع و جور کردن فایلهای کامپیوتر بود که یک دفعه آیلا دید و دیگه ول کن معامله نبود و در حال کچل کردن بابایی برای گوش کردن به موزیک این هم دختر دوستدار موسیقی. تو موسیقی غوطه ور شده از شدت هیجان ناخنهاش رو می جوه نه بابا دست بردار نیست آهان این شد ...
10 آذر 1392

چادر گلی

دخملی نازم هر موقع گیرش می اومد چادر من رو کشان کشان سرش می کرد و از این طرف به اون طرف می رفت تابالاخره براش یک چادر گل گلی خوشگل دوختم حالا هر موقع سراغش می ره نمی دونم چرا ولی شلوارش رو در می آره نمی دونم شاید فکر می کنه پیرهنه  این هم عکسهاش چه دختر محجبه ای آواز خوندن با چادر اونهم بدون شلوار نوبره والله  در حا نیایش به سبک هندوها وای مثل اینکه دعا همراه با جیغ و داد هست مثل اینکه مراسم بزن و بکوب شروع شده خوب دیگه خسته شدم چادر رو از سرم بازکنم بشم مثل حاج خانمها که فقط دستور می دن ...
10 آذر 1392

دختر عمو و پسر عمو

این هم آیلا و ائلوین کوچولو که آیلا نمی دونم چرا ولی اصلا پیشش نمی رفت شاید اون هم از خجالت باشه یا اونقدر دیر به دیر می بینه احساس غریبی می کنه تو رو خدا ببین چه کارها که جلو دوربین نمی کنه. این کوچولو رو ببین چه جدی هم نشسته    وای حالا با دستهاش صورتشو می پوشونه که مثلا عکس نگیرم خوب بالاخره دستهاشو از صورتش برداشته و پسر عمو چشم آبی هم با دقت داره نگاهش می کنه شاید هم تعجب می کنه و با خودش می گه بالاخره چشممون به جمال دختر عمو روشن شد نه دیگه همون آیلای خندان شد مثل اینکه روابط حسنه شده ولی ائلوین همچنان با تعجب نگاه می کنه   ...
26 آبان 1392

دخملی یک متر و چند میلی متری مامان

چند  روز بعد از تولد خانمی از بابایی خواستم تا قد خانم کوچولو رو اندازه بگیره ، آیلا هم مشتاقانه و داوطلبانه آماده شد. بعد که بابایی اندازه گرفت پرسید دفعه قبل چقدر بود گفتم 97 سانتی متر بعد بابایی گفت حالا یک متر و چند میلیمتر شده . دخملی من تو سه سالگیش یک متر و چند میلی متر شده خدایا خودت حافظش باش ...
18 آبان 1392

باغبان کوچولو

چند وقت پیش بابایی همت کرد و گلهای باغچه رو درآورد تا تو سرما یخ نزنند و باغبان کوچولو هم کمکش می کرد این هم باغبان کوچولوی مامان بیلچه به دست مواظب باش اونجا گلها رو لگد نکنی باغبان کوچولو با بابایی سر در آوردن گلها در حال جنگ و جدل حالا بعد چند روز که بابایی می خواست گلها رو بالا بیاره من می شنیدم که خانمی هم همراه بابا هست بعد از تموم شدن کارها بدو بدو اومده پیش من و می گه ما گلها رو بالا آوردیم بعدا بابایی هم گفت که گلدونهای کوچولو رو با دستهای کوچولوش بابا آورده . دست گلهای زندگی من درد نکنه . مرسی از هر دوتاتون ...
18 آبان 1392